• امروز پنج شنبه 18 شهريور 1389 ..... گرامی باد یاد و خاطره شهدای 8 سال دفاع مقدس ، بویژه شهدای گرانقدر تفحص....... وفا به عهد..........  وصيت نامه شهداء..........  همزمان با ايام شهادت زهراي مرضيه(س) تشييع پيكر مطهر 5 شهيد گمنام..........  نامه فاپزه به پدرش..........  نامه حنانه به پدرش..........  منطق شهيد..........  من و فكه..........  مدير و شاگرد..........  ما دوباره مي آييم.............  شب است و ............... 
  • آرشيو تصاوير آرشيو صوت آرشيو نماهنگ تماس با ما پرسش و پاسخ پذيرش همسنگر
    دل نوشته ها ( برگشت به صفحه اصلي )

    تعداد بازدیدکننده آنلاین این مطلب: 1   .....   تعداد بازدیدکننده این مطلب تاکنون : 455

    نامه حنانه به پدرش

    توئي كه نمي شناختمت!

     

    مي خواهم از تو (1) بگويم ، از توئي كه نديدمت ، مي خواهم از تو بنويسم ، از توئي كه نشناختمت ، توئي كه وقتي ده ماه بيشتر نداشتم ، مانند پرستويي عاشق در بهاري دل انگيز كه همه چيز سر از خاك بيرون مي آورد ،كوچ كردي وسر بر خاك نهادي . چه مي گويم ؟ چه خاكي ؟ چه سر نهادني ؟

    نه... تو مانند پرستوي عاشقي كوچ كردي به شهري كه همه كوچه هاي آن رنك و بوي شما را داشت . به شهري كه هر چه در آن بود عشق بود وشور ، نور بود و نور ، آخر مي گويند هميشه به دنبال نشانه اين شهر بودي . شهري كه روي نقشه نمي توان پيدايش كرد . براي همين در مناجاتت نوشتي :

    " خدايا! همه جا دربه در دنبال تو مي گردم و مي دانم كه فقط با شهادت به تو خواهم رسيد "

    باباجان؟

    از من دلگير نشو كه چرا نشناختمت ؟ 

    آخر من كجا و خورشيد كجا ؟

    براي تفسير شما بايد كه عشق را ديد ، بايد كه عاشق را شناخت ، آخر مي دانم كه از شما كم نوشته اند .

    از شما ها خيلي گفته اند . مي خواهم بگويم خيلي قريب بوديد ، خيلي قريب هستيد . دوست دارم داد بكشم ، فرياد بزنم و به همه بگويم اي آدم ها؟

    اي پرستو هاي عاشق !

    اي دل سوخته ها !

    اي درد هجران كشيده ها !

    اي از راه مانده ها !

    اي قلم به دست ها !

    از پدرم بنويسيد . از پرستوهايي كه كوچ كرده اند به شهر عشق و شهادت . از پدرهايمان . به خدا عَلم هايشان زمين مانده ! گرد خاك عَلم ها را پاك كنيد . به دست بگيريد عَلم هايشان را ، قلم هايشان را !

    اي كساني كه با پرستوها بوديد ! چرا مهر سكوت بر لب زديد ؟

    از آنها بنويسيد ، آنهايي كه يك شبه ره صدساله پيمودند .

    مي گويند : " پدرم فاتح بود، فاتح سوسنگرد!"

    مي گويند : "در ميدان نبرد چون شير مي جنگيد ودر ميدان دعا و راز و نياز زاهدي بود كه ساعتها سر به سجاده  مي گذاشت ."

    مي گويند :" غير از خدا از هيچ چيز نمي ترسيد . شجاع و دلاور بود ! "

    مي گويند : " قدم هاي محكم وآرامي داشت . نشان دار بي نشان بود . طالب شهرت نبود . "

    مي گويند : " خيلي به من علاقه داشت ، ولي دل به دنيا   نمي داد .  عاشق بود عاشق بسيج و بسيجي "

    مي گويند : " رفت كه من در شام غريبانش بنشينم تا بزم ديگران روشن شود."

    باباجان !

    غروبها بخصوص غروب جمعه خيلي احساس دل تنگي مي كنم ، خيلي دوست دارم ببينمت ! ولي نه ...

    خوشحالم كه نيستي تا ببيني بعضيها ، اين خفاشان شب، اين جغدهاي شوم ، اين دشمنان دوست نما چه ناله هاي دل خراشي راسر مي دهند. خوشحالم نيستي تا ببيني عده اي از انسانهاي كور وكر در مقابل ايثار و فداكاري هاي شما ، چه علامت سئوالي گذاشته اند .

    اين روزها مي شود درد غربت شما ها را در سوسنگرد لمس كرد . فقط خدايتان با شما بود و رهبرتان . الان هم فقط خدا با ماست و رهبرمان و همين ما را كفايت مي كند .

    اي كاش مزاري داشتي تا شب هاي جمعه به سراغت مي آمدم و درد دل مي كردم .

    نه ... چه مي گويم ؟ مگر عشق را مي شود خاك كرد ؟  مگر سرخي عشق با سياهي خاك در هم مي آميزد ، هيهات...!!

     ما كجا و افلاك كجا ؟! باز بياييد داد بكشيم ، فريادكنيم كه :

    " آي ادم ها ! آي شعرا! آي ادبا ! بياييد قلم هايتان را با مركب سرخ رنگ خون پركنيد . حماسه ها رابه تصوير بكشيد. بياييد به اين نسل و نسل آينده نشان دهيد كه پيرو حسين (ع) بودن يعني چه ؟ بنويسيد كه چگونه مي شود غير از خدا هيچ نديد !

    بياييد پدرم را نه... ، پرستوها را ازاين قفس غربت آزاد كنيد. بياييد مرهمي باشيد براي زخمهاي انقلاب كه از دست دوست و دشمن  زخم خورده است . بياييد آب گواراي ايثار و فداكاري را به پاي عشق بريزيدتا بارور شود .

    بياييد براي شناساندن راهشان ، مقصدشان و مولايشان  كاري كنيم . "

    آيا اين اين انتظار براي دل كوچك و رنج ديده من انتظا ربي جائي است ؟ آيا توقع زيادي است كه مي خواهم بدانم در شام غريبان چه كسي نشسته ام ؟

    پدرم !

    اي ستاره بدر من ، اي قهرمان زندگي من ، اي سفر كرده عشق ! اي كاش مي ديدمت واي كاش مي شناختمت !

    دخترت حنانه

     

    (1)   شهيد علي تجلائي  از فرزندان سرافراز  لشكر عاشورا بود كه در مسئوليتهاي مختلف خدمت نمود از جمله  مسئوليتهاي وي فرماندهي سپاه سوسنگرد و مسئول آموزش نظامي سپاه بود وي در عمليات بدر درخشيد و ستاره بدر گرديد و  به ملكوت اعلي پركشيد . روح اش شاد راهش مستدام.

    .......................................................................
     
     

    هم رزمان (پايگاههای مرتبط)

    :: مرکز اطلاع رسانی شهید آوینی
    :: پایگاه اطلاع رسانی « گردان مقداد»
    :: پايگاه اينترنتي « شهدا و دفاع مقدس »
    :: پايگاه اينترنتي «قافله نور»
    :: پايگاه اينترنتي « راهيان نور »
    :: پايگاه اينترنتي « صبح »

    ساير پايگاهها ...

    آمار هاي مر بوط به سايت
    اعضاي سايت : 199 نفر
    تعداد بازديد كننده : 115893 نفر