• امروز پنج شنبه 18 شهريور 1389 ..... گرامی باد یاد و خاطره شهدای 8 سال دفاع مقدس ، بویژه شهدای گرانقدر تفحص....... وفا به عهد..........  وصيت نامه شهداء..........  همزمان با ايام شهادت زهراي مرضيه(س) تشييع پيكر مطهر 5 شهيد گمنام..........  نامه فاپزه به پدرش..........  نامه حنانه به پدرش..........  منطق شهيد..........  من و فكه..........  مدير و شاگرد..........  ما دوباره مي آييم.............  شب است و ............... 
  • آرشيو تصاوير آرشيو صوت آرشيو نماهنگ تماس با ما پرسش و پاسخ پذيرش همسنگر
    خاطرات :: خانواده شهدا ( برگشت به صفحه اصلي )

    تعداد بازدیدکننده آنلاین این مطلب: 1   .....   تعداد بازدیدکننده این مطلب تاکنون : 192

    ازدواج الهي....

    مراسم ازدواج

     

     عصر روز ديدار ما ، آقاي نادري مسئله را با برادرم در ميان گذاشت و برادرم با من و پدرم مطرح کرد . چون برادرم با آقامهدي آشنا بود ، پدرم هم قبول کردند . يک هفته بعد آقا مهدي کسي را فرستاده بود که جواب بگيرد و زمان عقد مشخص شود . من در خانه خواهرم بودم . برادرم به سراغم آمد . در آشپزخانه داشتم ظرف مي شستم . ايستاد و به بيرون نگاه کرد و گفت : « آمده اند جواب بگيرند ، چه مي گويي ؟ »           

      گفتم : «شما چه مي گوييد؟!»

    گفت : « آقاي مهدي با بچه هاي مذهبي ديگر که شما مي شناسيد فرق دارد »

     

    گفتم : « جواب مثبت بدهيد ! »

    گفت : « زندگي کردن با آقا مهدي خيلي مشکل است ! »

    گفتم : « مي دانم ! »

    گفت « مي داني چطور زندگي مي کند ؛ در چندين سالي که او را مي شناسيم ، نديده ايم ميوه خام بخورد ، غذاي خوب نمي خورد ، لباس خوب نمي پوشد . زندگي کردن با چنين افرادي خيلي مشکل است ! »          

    گفتم « باشد ! من قبول مي کنم . به اين نتيجه رسيده ام که مرد دلخواه من است . يک زندگي ساده را بيشتر دوست دارم و هرسختي که در آن باشد تحمل مي کنم . »

    وقتي جواب را گرفتند ، وقت مراسم عقد را تعيين کردند . از طرف خانواده آقاي مهدي چند بار آمدند که به خريد برويم . اما من گفتم که هيچ خريدي ندارم . روز قبل از عقد ، دوباره برنامه خريد گذاشتند . آقاي نادري و خانمش و آقا مهدي آمدند .

    گفتم : « مگر قرار نبود خريدي نباشد ! »

     خانم نادري گفت : « آقا مهدي مي گويد ، لااقل برويم يک حلقه بخريم ! »

    بالاخره راضي ام کردند و راه افتاديم . به اولين مغازه طلافروشي بازار که رسيديم ، وارد شديم . قيمت حلقه ها را نگاه کردم و ارزان ترين را انتخاب کردم ؛ يک حلقه هشتصد توماني خريديم و همين شد خريدمان ! فرداي اين شب هم خيلي خصوصي با حضور مادر و خواهرها و شوهر عمه آقاي مهدي و خانواده ما ، برنامه عقد در منزل ما برپا شد .

    ( از زبان همسر شهید مهدی باکری )

    .......................................................................
     
     

    هم رزمان (پايگاههای مرتبط)

    :: مرکز اطلاع رسانی شهید آوینی
    :: پایگاه اطلاع رسانی « گردان مقداد»
    :: پايگاه اينترنتي « شهدا و دفاع مقدس »
    :: پايگاه اينترنتي «قافله نور»
    :: پايگاه اينترنتي « راهيان نور »
    :: پايگاه اينترنتي « صبح »

    ساير پايگاهها ...

    آمار هاي مر بوط به سايت
    اعضاي سايت : 199 نفر
    تعداد بازديد كننده : 115892 نفر